ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

باورم نمیشه

عزیزم باورم نمیشه، این جمعه درست روز عروسیه دایی حسن و زندایی صبا، نه ماهه میشی، پیشاپیش نه ماهگیت و تبریک می گم... از این روزهات بگم که حسابی شیرین شدی و شیرین کاری در میاری، همچنان سینه خیز رفتن و ترجیح میدی، حسابی گرمایی هستی، سریع عرق می کنی، موقع خواب دوست داری پاهاتو بیرون بیاری، با صدای پ، خ، ج، چ خیلی بامزه می خندی... از نظر هیجانات به من رفتی و از نظر تمرکز و قدرت کنترل در نگاه، به بابا... با خاله مریم نوبتی داد می زنید، این روش ارتباطت با خاله ست... وقتی تاتی تاتیت میدیم خیلی خوشحالی می کنی، جیغ میزنی... گاهی اونقدر به وجد میای که دهنتو تا انتها باز می کنی و زبون کوچیکتو هم می تونیم ببینیم... دوست داری به همه جا سرک بکشی......
13 ارديبهشت 1391

آویزون

امروز خاله مریم گذاشت رو تختت، یهو دیدیم پاهاتو اینطور آویزون کردی... ...
12 ارديبهشت 1391

دایی حسن

١ هفته بیشتر نمونده، هفته ی دیگه اینموقع ایشاالله عروسیه دایی حسن، ابوالفضل عزیزم، من و دایی حسن خیلی خاطره با هم داریم...بازیهای دوران بچگی، اضافه شدن یه برادر و دو خواهر دیگه بهمون،سفرهای خانوادگی، درس خوندنامون با هم، کارتون و فیلم دیدنهامون، شهربازی رفتنامون، سرود خوندنامون، دانشگاه رفتنمون با هم، سرکار رفتنمون با هم، خواستگاری رفتنها،خلاصه خیلی و خیلی خاطرات خوش و شیرین و گاهی هم تلخ... هیچ وقت یادم نمیره دایی برام حکم یه برادر کوچیکتر از خودم و نداشته و نداره و همیشه و همیشه از مشورت و همفکریهاش استفاده می کردمو می کنم، خیلی خوشحالم که الان خوشحاله و زندایی صبا کنارشه، امیدوارم خوشبخت بشن و سالهای طولانی در کنار هم زندگی کنن... ...
8 ارديبهشت 1391

یه چی چیل دیگه

دومین کتابی که همیشه برات میخوندم و میخونم، این کتابه، چی چیل خوشحال چی چیل غمگین، از اونجاییکه داری یکی یکی کتابهاتو پاره می کنی گفتم متن این کتاب رو هم برات بزارم یادگاری بمونه... چی چیل را ببین، آره می خنده، خیلی خوشحاله، داره می خنده اما گاهی هم اوهو و اوهو، گریه می کنه، چی چیل اخمو بستنی داره شاده شاده شاد، وای چه قد بد شد بستنی افتاد خوشحاله چی چیل، می پره بالا، بادکنک داره، چی چیل بلا اما ناگهان، پنج و شش و هفت، خیلی غصه خورد، بادکنکش رفت غصه می خوره، چی چیل بیچاره، تب داره چی چیل، حالی نداره حالا خوشحاله، حالش بهتره، بازی می کنه، از جا می پره وای چه چی چیلی! کثیف و بدبو، حمام م...
8 ارديبهشت 1391

سوپرایز خاله منایی

دیشب بعد از خرید واسه عروسیه دایی، رفتیم خونه ی خاله منا، خاله جون زحمت کشیده بود و یک جفت کفش خوشگل برات هدیه گرفته بود... خاله دستت درد نکنه... کفش عروسی هم آماده شد... ...
8 ارديبهشت 1391

عشق

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود                                                    عشق از روز ازل مدیون عطر یاس بود ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه                                      &...
6 ارديبهشت 1391

بهار

بهار که از راه میرسه آدم دلش نمیاد عصرهای قشنگ و تو خونه بمونه،امسال هم که به عشق تو این حالت مضاعف شده، واسه همین دیروز دومین حضورت و در پارک داشتی... چقدر هم که ذوق می کردی عزیزم... ...
4 ارديبهشت 1391